وای از آن دل که در آن داغِ "رهبر" باشد

وای از آن دل که در آن داغِ "رهبر" باشد

فقدان همیشه بخشی از بافت جهان باقی می‌ماند و رنج‌ها همزاد آدمیزادند. گاهی از یک دست هم بر می‌آید که ره‌نما و رهبر باشد.

رقیه توسلی

به گزارش چامه شمال، کلّه کرده‌ام توی کتری. دارم شکلکی که رسوب‌ها ساخته‌اند را تماشا می‌کنم. ایندفعه سرضرب ۳طرح می‌بینم.

از علائقم بعد رسوبگیری، کشف همین تصاویر ذهنی برجامانده است. واقعا این بازی را دوست دارم. ردهای روی دیواره‌ی کتری محشر است.

اینبار اما نه! فرق می‌کند. عجیب بهم می‌ریزم. فُرمی که نباید، نقش بسته در شکم کتریِ کهنه‌ام. هی می‌بینم و هی غم دنیا خراب می‌شود روی سرم.

بعدازظهر است، درحالیکه هسته ازگیل ژاپنی انگار نشسته وسط خرخره‌‌ام، شماره می‌گیرم. بوق می‌خورد اما کسی جواب نمی‌دهد. هسته، بالا و پایین می‌رود و تیر می‌کشد. دومرتبه شماره می‌گیرم. از آنور خط آنقدر صدایی نمی‌آید تا تلفن قطع می‌شود. درواقع پدرم هشت‌سالی می‌شود که به تماس‌هایم جواب نمی‌دهد. یعنی نمی‌تواند.

خودم را جمع‌وجور نمی‌کنم و تقریبا بالای سر کتریِ طفلک، ضجّه می‌زنم. نه برای خودم برای آدمِ دیگری. یاد خانم هُدی افتاده‌ام. هدی خامنه‌ای. دختر کوچک رهبر. یاد او که اینروزها حتما اشک‌هایش را تقسیم کرده. یاد شماره‌ عزیزانش که چهارماهی می‌شود از دسترس خارج است. به دخترِ آقای شهید فکر می‌کنم که داغ‌ها دوره‌اش کرده‌اند و روضه‌‌ها در جانش تنیده شده. به او که غمش یکی دوتا نیست. به همسر، خواهر و دختری که اینروزها، دنیا آزمایش سنگینی پیشِ رویش گذاشته.

فاتحه‌ای نثار پدرم و شهدای خیابان کشوردوست می‌‌کنم و دوباره به شکلک‌های رسوبی کتری چشم می‌دوزم. از خودم می‌پرسم این چه گردابی‌ست؟ چرا با هر بهانه‌ای یکراست سر از تهران درمی‌‌آورم؟ چرا ماه‌هاست به بغضی شبیه هسته ازگیل‌ژاپنی دچارم؟ شکلک‌هایِ بازی چرا غرق ماهیت و معنا شده‌اند؟ مثلا دیدن شکل یک استکان، چرا فی‌الفور باید ببردم سر قصه چای‌دوستی رهبر!؟ چرا تصویر یک مُشت برایم فقط و فقط شده نشانه‌ی نهمین روز اسفند؟ اصلا چرا طرح یک خانه توی کتری بین اینهمه خانه در ایران باید من را یاد بیت بیاندازد؟

خدایا پروین اعتصامی چقدر درست نوشت که گیتی، رهزن است... لطفا خودت برای دلتنگی‌ها چاره‌ای بساز، ما خیلی زیاد نابلدیم... اگر می‌شود شرح صدر بده به هدی‌خانم و هداهای داغدار ایران... چون تو طبیبی و می‌دانی فراق دلبندان چه زهر کشنده‌ایست... و می‌دانی فرزندان آخر، چه جور عجیبی بابادوست و خاطرخواهند... اصلا کاش کسی برای ایشان از دست‌نوشته‌های رهبر چند صفحه‌ای بخواند. از کتاب "جاذبه‌های حسینی". از فلسفه عشقِ حضرت زینب و عاشورا و مقتل و صبر و صبر.

با عصبانیت و بغض و باور، دستم را مُشت می‌کنم. شبیه تصویر مُشت داخل کتری. یقین پیدا کرده‌ام فقدان همیشه بخشی از بافت جهان باقی می‌ماند و رنج‌ها همزاد آدمیزادند. فهمیدم گاهی از یک دست هم بر می‌آید که ره‌نما و رهبر باشد.

انتهای پیام/


ارسال دیدگاه