متولیان سازمان بسیج ادارات سپاه کربلا، نشست خبری خود با اهالی رسانه را در دودانگه برگزار کردند... جایی ۷۰ کیلومتر دورتر از ساری... در جوار یک کارآفرین... در بومگردی "مهربانو".
امروز، روز شگفتانگیزی بود.
تصورش را بکنید مردادماه است و از دمای ۳۴ درجه سانتیگراد، از گرما و شرجی شهر رها شوی سمت خنکای ۲۰ درجه. آنوقت یک دشت پُر از اسب و گوسفند ببینی. پسربچههای ییلاقی که عین قدیمها موبایل بدست نیستند و دارند گردوبازی میکنند. بعد گلهی غاز و نیسانهای بلندمرتبه کاه و سدی که قد و اندازهی آبش سرمستت کند.
23 مرداد 1404
گفتگو با "صمد سلمانی" که موکبداری را به ارث برده است؛
به مراسم حلیمپزان در محله "قُرُق" دعوت میشوم. گوگل میکنم و درمییابم که قرق، روستایی بود از توابع بخش مرکزی شهرستان ساری در استان مازندران که در سال ۱۳۹۵ به شهر الحاق شد.
31 تیر 1404
شهرداربازی؛ رویهای ناپسند که در مازندران اپیدمی شده است
پا به محوطه ادارهکل منابع طبیعی مازندران منطقه ساری که میگذارم، فیالفور به اسفندماه دوسال پیش میروم. عکسهای یادگاری رسانهها و متولیان منابع طبیعی در کنار درخت غرس شدهی یادبود خبرنگاران در محوطه این ادارهکل پیش چشمم رژه میرود.
نساجی مازندران صنعت مظلومی است که طی چند دهه گذشته با تغییر دولتها، دستخوش تغییرات شد... بُرههای دولتی شد و زمانهای خصوصی... و اینک نیز تحت قیومیت "هیات حمایت از صنایع" است.
عادت دارم روایتهای خبری را از ابتدا قلم بزنم و خواننده را از اول ماجرا با خود همراه کنم اما این گزارش اینگونه نیست و میخواهم اول، آخر داستان را بگویم.
دوست دارم باد پاییزی نکا صدایم را برساند به ساحت مسئولان ارشد این خطه. بخواهم از آنها که شنواتر باشند و فعالان حوزه صنعت را دریابند تا نخبههای مازندران از صرافت مهاجرت بیفتند و سرنوشت تولید این استان، سرنوشتِ تلخِ سهرابِ شاهنامه نباشد.
سورپرایز شدیم. سورپرایزی غمناک. ساعت ۱۰ صبح از فرط گیجی و ناباوری میخندیدیم. برق رفت و سلام علیکمان با کارکنان "نشر وارش" ساری آمیخته شد به تاریکی و کتابگردی مدیران فرهنگی مازندران ماند و جهانِ کتاب و روشنایی که نبود.