رقیه توسلی
به گزارش چامه شمال، در دیانای ما شمالیها، گل و گیاه جای ویژهای دارد. شاید به این خاطر که تا چشم باز میکنیم دشت و باغ و کوهستان میبینیم و سرسبزی. میبینیم خالهثریا و عمورحمان و عمهنساءهایی دوروبرمان داریم که سالهای سال باغچههایشان رنگیست، گلستان را دوست دارند و فهمیدهاند با کاشت بذرهایی میشود هم دل یک فوج آدم را شاد کرد و هم اسباب رزق و روزی حلال فراهم ساخت.
همانها که در برههای تصمیم میگیرند زندگیشان را اقتصادیتر گره بزنند به درخت و گل و ریحان و بشوند گلکار. بشوند صاحب مجموعهی عریض و طویل تولید. معطل نمیکنند و پیه چالشها و سختیهای این حرفه را به خود روا میدارند و "خانهی گل" برپا میکنند. که بواسطهاش، خانههای فراوانی در ایران، قشنگ شدهاند. زنده و سبز و باطراوت شدهاند.
پس در آخرین روزهای بهار، از میان انبوه اخبار ناخوش و خاکستری و معمولی، برمیخیزیم و همراه میشویم با تور رسانهای جهادکشاورزی که در لیست بازدیدهایش دو مکان گلخانهای هم گنجانده. میرویم ببینیم سفر یکروزهای که از ساری تا محمودآباد تدارک دیدهاند قرار است چهها به ما اضافه کند و ما را با خودش به کدام نقطه مجهول و قصه نانوشته مازندران ببرد.
دستِ خانواده "لاریجانی" بوی گل میدهد
هوا، مطبوع و شُسته است. سر صبحی باران مَشتی باریده و حالا نرمه بادی میوزد. در معیت همکاران و مسئولین جهادکشاورزی میرسیم به اولین آدرس. به روستای رفیعآباد آمل، گلخانه آقای لاریجانی.
میزبان میآید. ذوق دیدن داریم. بالاخره گل، گل است و تزئینی و غیرش آنچنان توفیری ندارد و ماهیتش شوقبرانگیز است. رصد میکنیم. تا چشم کار میکند اینجا سالنهای برزنتی سفید علم شده و داد میزند که زندگی جریان دارد.
قبل بازدید هادی باقری معاون بهبود تولیدات گیاهی جهاد کشاورزی مازندران مختصری از توانمندی مکانیزایسیون باغبانی و تولیدات گل و گیاهان تزئینی میگوید. از اینکه استان مازندران در بخش کشاورزی مکانیزه، برتر است و به سمت متناسبسازی ادوات میرود و در این حوزه حرفهای زیادی برای گفتن دارد. از ۶۰۰ هکتار فضای گلخانهای سربسته و یکهزار هکتار فضای باز هم میگوید. اینکه تولیدات خوبی انجام شده و آورده اقتصادی مطلوبی عاید گردیده است.
کلامِ جمعوجورِ مدیر مربوطه که به پایان میرسد، تیم رسانهای هدایت میشویم سمت ۵ هزارمتر مربع زیبایی. لحظه مواجهه، شگفتانگیز است. آن هم برای من که تا این لحظه تمام تجربهام مشاهده گلخانههای کوچک داخل شهر بوده که تازه فکر میکردم چقدر دلبر و درندشتاند. یا ذَا الْآلاءِ وَ النَّعْمَاءِ. اولین برداشتم این است؛ گل، خداست. خیرهکننده، لطیف، غیرقابل شرح.
سالنها را یکی پس از دیگری پشتسر میگذاریم. ماندهام عکس بگیرم، سوال بپرسم، بنویسم، حظ ببرم از تماشای گلها یا پا تند کنم برای شنیدن توضیحات فنی و علمی.
حیف! کاش همه اینجا بودند و خودشان از نزدیک با آقای لاریجانی رفیعآباد آشنا میشدند. با موسپیدی که بیش از سی و پنج سال است دستش بوی گل میدهد و اینطور زندگیش را جلوی دوربین میشکافد؛ عزیزالله لاریجانی هستم. تولیدکننده گل و گیاه زینتی. از سال ۷۰ آمدم به این حرفه. همانوقت که گل بصورت سنتی رایج بود. با ۳هزار متر زمین شروع کردم و به مرور کارم را گسترش دادم. خانوادگی گلکاریم. ۵ پسر دارم که ۴تا پیشهشان گل است و یکی نه. میگوید این سالها گل و گیاه گلدانی رونق پیدا کرده و دنیا هم آپارتماننشین شده و گلدان طالب دارد. بهمین خاطر سمت شاخبریده نرفتم چون رونق و درآمد گلدانی بهتر است.
این کشاورز مازندرانی ادامه میدهد: صادرات به عراق و آسیای میانه داریم. همینطور به اصفهان، تبریز، مشهد. به تهران هم عرضه بیواسطه انجام میدهیم. میگوید ۱۵ نفر مستقیم در مجموعهمان کار میکنند و ۱۰۰ الی ۲۰۰ نفر هم غیرمستقیم مشغولند و کارگر پارهوقت هم برای ویجین میآوریم.
از بازار راضیست. خدا را خیلی شکر میکند اما از گرانی گله دارد. از گرانی خاک، گلدان، کارگر، آب، برق، گاز. میگوید گلدان ۴هزارتومنی شده ۲۵هزار تومن. کود و خاک ایرانی که تضمینی نیست و بانک توسعه تعاون که در حد بضاعت حمایتشان کرده را هم از قلم نمیاندازد.
آقای لاریجانی به گونههای گلخانهاش هم اشاره میکند. میگوید ما حداقل ۳۰نوع تنوع داریم. از آمستل، فیکوس، سوفیا، نادیا، زامفولیا تا کاج، کنتیا، شامادورا، اریکا. پُرطرفدارها را هم جدا میکند. میگوید کنتیا و فیکوس، عجیب توی بورسند و خریدار دارند.
به نظرِ این باغبان کهنهکار، هر شغلی با شوق و علاقه قشنگ میشود، موفق میشود و اگر کسی خواست گلخانهداری کند باید با توکل و پشتکار و علاقه وارد کار گل شود.
البته بخاطر محدودیت وقت مجبور است جستهگریخته حرف بزند. درست مثل ما که میچرخیم در خلسه سولهها و ثبت و ضبطمان مختصر است.
آخر چطور میشود زیروبم اینجا را عینا روایت کرد آن هم در گزارشی کوتاه... نه، نمیشود... فقط به اختصار میتوان گفت حال بیننده و روایتگر و گلکار و مهمان، جمیعا خوب است اینجا... چون لشکر زامفولیاها رژه میروند در چشمت... چون میشود بنشینی وسط تعداد بیشماری گیاه اکسیژنساز... چون کاجها انگار با آدم رفیقاند... چون میشود با شامادورها عکس بیاندازی و لبخند بزنی و این رزق است... چون اجازه داری دست بکشی به موهای پریشان یک گلدان آمستل... پروانهای ببینی که پیچ و تاب برمیدارد در سالن بذرها درحالیکه همان موقع کارگر کمسال بیل به دستی رد میشود و سلام میکند... اینجا حتی شلنگهای مسئول آبیاری قطرهای هم خوشبختند. سرنوشتشان شبیه شلنگهای قصر پادشاست... زنگ موبایلها کمابیش میآید... کسی عجله ندارد... غرق سکوت و طبیعت است این تکه از رفیعآباد... و صاحبخانه ۷۸ساله هم اقرار دارد خستگیاش را تماشای گلوگیاه بدر میکند.
"پتوسها" فارسی حرف میزنند
بعدازظهر میرسیم به گلخانهی دوم. گلخانهی مهدوی. با آقای رحمانی نماینده این مجموعه که منتظرمان است آشنا میشویم. این مرکز هم در رفیعآباد آمل است. خطه مردمان رئوف و سختکوش. ایشان یک گلدان به ما هدیه میدهد. چشم از آن برنمیدارم. این گلدان فرق میکند. حرف میزند. مابقی تور جهاد را محو این سیاه گلدانم.
در بدو ورود سوالها گسیل میشود سمت آقای رحمانی. ایشان با آن صدای خاص و دوبلوریش از گلخانه یک هکتاری و ۵ نیروی دائم و ۲۵ نفر کارگر غیرمستقیم میگوید. از خاک استاندارد که مبدل شده به مشکل آزاردهندهشان. چون همیشه با خاکِ "کوکوپیت" روزگار میگذراندند اما به دلیل افزایش قیمت ۶ برابری دیگر تهیهاش به صرفه نیست. از چاشنی خاطرات گس و سابقه مدیریتیاش هم کمی تعریف میکند. از تجربیاتش، از برق و ژنراتور که نیاز مبرم مجموعه پرورش گل است و از بذرهایشان که همه محصول شرکتهای هلند است و بصورت هوایی یا کانتینر یخچالدار حمل شده و به دستشان میرسد. باخبرمان میکند از صادرات. اینکه با آسیای میانه، عراق و کشورهای حوزه خلیج تجارت دارند و عمانیها راغبند از آنها گل بخرند ولی با استاندارد خاک مشکل دارند.
از دیدار با این آقای موسپید که نائبرئیس اسبق اتحادیه گلخانهداران مازندران است خیلی خوشحالم. ایشان که عمده زندگیش پیوند خورده به داستان گل و هنوز دغدغه دارد. دغدغه ادای مسئولیت، کیفیت تولید، حفظ صادرات و کار عاشقانه و متعهدانه. خوشحالم که هموطن آقای رحمانیام و میتوانم از میان کوهِ گفتهها و ناگفتههایش، آموختنیها را سوا کنم.
از دایره خبرنگاران جدا میشوم که بیشتر ببینم... از دور صدای پارس سگ میآید... سولهها در امتداد هم بنا شدهاند... به سالن عریض و طویلی میرسم که بو غوغا میکند... بوی مشمئزکننده... به دو دور میشوم... نمیخواهم بدانم منبع بو چیست، حتما از کود و مکملهای تقویت خاک است دیگر... چند متر آنورتر اما در خودِ بهشت فرود میآیم انگار... نمیدانم البته در بهشت، فرغون هم هست یا نه... اما اینجا هست... در این فردوس زُمرّدین، سنجاقک سرخی پرسه میزند لابلای زامفولیاهای سرحال و برگها در بادی خفیف تکانتکان میخورند.
جلوتر از کنار کود ضایعات نارگیل میگذرم و از تجمع گلدانهای خالی در شکم هم. از مقابل گلدانهای گرانقیمت سیاه، طوسی و آجری. هر گوشه این چندهزار متر مربع دیدنیست. گلدانهای آویزان از داربست، بانک نشا، شمایل گلها، حتی قیچی که دست "محدثه خانم" است. او کنجی از گلخانه نشسته و کارش را انجام میدهد. همصحبتش میشوم. یکسالی از همکاریاش با مجموعه گذشته. بیمه نیست اما زبانش به شکر میچرخد. کارش تمیز کردن و جابجایی و بستهبندی گلهاست. دو شیفت کار میکند. صبحها و ظهرها. اهل مازندران نیست و اصالتا بجنوردیست و این از رفتارش پیداست. چون من سابقه کار با خراسانیهای بامرام را دارم.
صدای دوبلوری آقای رحمانی باز میپیچد. دارد آقاحامد نامی را صدا میزند که قفل بانک نشا را برای بازدید باز کند.
همچنان مشغول گشت و گذارم که به ردیف پتوسها میرسم. دو نفری مشغول رسیدگی به امورند. رو به پتوسها میگویم از شما چه پنهان، مدتیست دورتادور خاطراتم با شما را نوار زرد بسته بودم تا امروز. البته نه شما. که دور همهی گلها، همهی گلدانها، همهی درختها. چون دیدنتان رسما نیشتر داشت برایم و مرا یاد بهترین باغبانی که میشناختم میانداخت. یاد پدرم. یاد او که دستش دوازده ماه سال، عطر سبزه و خاک میداد. اما خُب! امروز با دیدن روی ماهتان ورق برگشت. با گلدان آقای رحمانی ورق برگشت.
وقت بازدید تمام میشود. موعد رفتن است. سر برمیگردانم سمت سوله. یا خیالاتی شدهام یا واقعا پتوسها دستهجمعی دارند به پدرم سلام میرسانند. سلیس، فارسی، مهربان.
پینوشت:
به انتهایِ این سفرِ یکروزه که رسیدم، فهمیدم زندگی همین است؛ تلاش، عشق، سرسختی، صبر و نوعدوستی.
انتهای پیام/
ارسال دیدگاه