آیا می دانیم عشق گاهی اشک است... اشکی که می چکد در بیابان... در گرماگرم فصلی داغ... میانه ی صحرای مشرق زمین... در خیل سیاهپوشانی که جز یک اسم بر زبان ندارند... جز السلام علیک یا غریب الغربا! السلام علیک یا علی بن موسی الرضا!
سلام... سلام آقاجان... سلام سُرور و حُزن مدام... سلام نبیّ کائنات... به تعداد اشک هایی که اینروزها فرو می چکد در مشایه و حرم و هیئت و بیوت، به شما سلام...
رفیقی رفته پیاده روی اربعین و امروز ویدئو کوتاهی فرستاده که قریب بیست باری می شود نگاهش کرده ام و اصلا نمی شود دست بردارم از دیدنش. یعنی سیر نمی شوم از روحی که جاریست در لحظه لحظه اش. آنقدر که بگمانم به تنهایی یک روضه شریف و عمیق است. حال خوب کن است و به آدمیزاد دوردستی چون من، بال و پَر می دهد.
روز موعود مهمانان یکبهیک آمدند. زیر آسمانی که آنروز می دانم و نمی دانم چرا پُر از کبوتر بود. کبوترهای بیشمار. غم بر چهرهها سنگینی میکرد. صندلیها پُر شد و جمعیت موج میزد. بغض موج می زد.
دارم به قاب عکست نگاه می کنم. همان که ایستاده ای بر بلندی مُشرف به دشتی درخت. همان که نور ریخته روی نیمکره ی صورتت. آخ که چقدر وقت و بی وقت با این قاب حرف زدیم و اسمت را کشدار بُردیم و بجایش تو تمام مدت سکوت کردی. آخ که چقدر چهار سال نبودنت توی جمله شرح داده نمی شود و برای درد کلماتی نیست.
تا زیارتخوان سر می دهد"صلی الله علیک یا اباعبدالله"، تا اشک ها جاری می شود و صدای جانسوزی از مجلس اوج برمی دارد، یاد هیچ کس نمی افتم جز شما آقاجان... جز شما که صاحب عزایید.