"آفاق خانم" تازگی ها دخترش را عروس کرده. پیش از این هر وقت توی گذر می دیدمش کلی خوش و بش و همسایگی بود که بینمان ردوبدل می شد اما اوضاع تغییر کرده و حالا عجیب توی لاک است.
برای پانزدهمین بار است که نمی شود. خیلی علاقمند بود به پشت میزنشینی و اداره. اغلب امتحانات استخدامی را گذرانده بود. دیگر یَلی شده بود برای خودش در آزمون بازی. در رصد آگهیهای جذب نیرو.
روی صندلی یک غُرفه نشسته ام و به چهره های ناآشنایی نگاه می کنم که با یک وجه اشتراک زیبا در کنار هم اند. اینکه کلمات و جملات می تواند از همه شان دلبری کند. اصلا اردیبهشت است و همین نمایشگاه آدم ها و کتاب هایش!
قُلچماق بود. خیلی قلچماق. توی لاتی و قمه کِشی و مَستی، رودست نداشت. اسمش توی لیست سیاه بود. اینطور که نصف عمرش توی حبس گذشت و مابقی صرف بدبخت کردن بچه های مردم.
تلویزیون روشن است و کرانه باختری و نوار غزه را دارد نشان می دهد. نظامیان اسرائیلی خیلی ابزار و یراق بسته اند به خودشان. چکمه و اسلحه و کلاهخود و باتوم و نارنجک.